شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

100

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

منزلت او از اقران ، نكشت ، و از بشر آن فتح بدور دوستكانى مشغول شد . در اثناء نشوت فرمود كه ادك خان را حاضر كردند . و مجلس از اهل عراق غاصّ بود چون درآمد اتابك قيام كرد ، و حقّ اكرام و اعظام بجاى آورد ، و فروتر بعضى از عراقيان بنشاند . ادك خان در خشم شد ، * و از ادلالى كه بقربت سلطان مىكرد بغايت برنجيد ، و سفاهت و دشنام آغاز كرد . اتابك يغان فرمود تا او را خفه كردند ، و بعد از زوال سكر بر آن اقدام پشيمانى خورد ، ولى فايده نداشت . و چون دولت ملك از كرمان بمعاونت ادك خان مىرفت آن حال بشنيد ، صورت حال به غياث الدّين انها كرد غياث الدّين بطلب ثار بوى پيوست ، و جهت نفى عار بر قصد اصفهان و اتابك يغان اتّفاق كردند . و از اصفهان قاضى بوى « 1 » صلح كرده بود با اهل محلّهء خود ، امّا محلّهء رئيس صدر الدّين خجندى ، سبب مضادّتى قديم كه ما بين قاضى و رئيس مستحكم بود ، بر عصيان اتابك مستمرّ بودند . غياث الدّين تا اصفهان براند . بامدادى پيش از بلوغ خبر بر اتابك يغان زد . از خدمت چاره‌اى نيافت ، زمين بوسه داد و روى بر خاك ماليد ، و هر چه در باب خضوع و ضراعت و آداب ذلّ و مسكنت گنجد باقامت رسانيد ، تا وحشتى كه در دل سلطان سبب قتل ادك خان نشسته بود - چون دانست كه بمواطات و اتّفاق جماعتيست - زايل شد . ايشى خاتون خواهر خود را در نكاح وى آورد و تسليم كرد و سبب آنكه قتل ادك خان را بمواطات امراء خود حواله كرده بود رفقاى او ازو مستوحش شدند ،

--> ( 1 ) - يعنى با وى ، و مراد ركن الدين مسعود بن صاعد است كه عن قريب ذكر او باز بيايد .